مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
390
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دارم . مرا خاطر از بهر مال در تشويش است و همىترسم كه آن مال را دزدان ببرند . دهقان گفت : اى فرزند ، جدائى تو بر من سخت دشوار است . پس ابراهيم را در آغوش گرفته ، او را وداع كرد . ابراهيم روى بسوى كاروانسرا گذاشت . چون نزد دربان رسيد ، دربان پرسيد : خبر خوش در نزد تو هست يا نه ؟ ابراهيم جواب داد : متاعهاى من بياور تا به شهر خويش روم . كه پديد آمدن مقصود خود را دشوار مىبينم . دربان ، او را وداع كرده ، متاعهاى او را برداشت و بكشتيش برسانيد . پس از آن ابراهيم بمكانى كه جميله گفته بود ، برآمد و در انتظار جميله بنشست . چون شب تاريك شد ، جميله در صورت مردان پديد آمد . بدستى تير و كمان و در دستى ديگر تيغ برهنه داشت . بابراهيم گفت : پسر خصيب توئى ؟ ابراهيم جواب داد : آرى ، منم . گفت : اى ناپاك ، ترا جرأت بدان مقام رسيده كه از شهرهاى دور آمده ، راه دختران ملوك بزنى ؟ برخيز و در نزد سلطان حاضر شو . ابراهيم از اين سخن ، بى خود افتاد . ملاحان از بيم بهلاك نزديك شدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابراهيم گفته است : چون جميله ديد كه بر من چه رفت ، ريش مزور كه بزنخ آويخته بود ، بركند و شمشير دور انداخت و منطقه از كمر بگشود . ديدم كه جميله است . به او گفتم : به خدا سوگند تو دل من بشكافتى . آنگاه بملاحان گفتم : در راندن كشتى بشتابيد . در حال ، بادبان برافراشته ، بسرعت كشتى براندند . روزىچند نرفت كه ببغداد برسيديم . ناگاه در كنار شط ، كشتى ايستاده بديدم . ملاحان كه در آن كشتى بودند ، بانگ بملاحان كشتى ما زدند و يكانيكان را نام بردند و سلامت ما را تهنيت گفتند . پس از آن كشتى خويشتن بسوى كشتى ما آوردند . چون نيك نظر كرديم ، ابو القاسم صندلانى در آن كشتى